تبليغاتX
اشعار ابوطالب دوستکام جهرمی

اشعار ابوطالب دوستکام جهرمی
به نام یگانه کاتب کتیه عشق 
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

به گلزار صفا و دوستی گل خوار می بینم

به بستان نزاکت خار را سردار می بینم

به مهد دانش و داد و وفا خفته ست اهریمن

به میدان اَمَل جور و ستم سالار می بینم

پسر با باب بگشوده ست باب فتنه و آشوب

میان مادر و دختر ره پیکار می بینم

میان شوخ و مفتی گفتگو جز از من و ما نیست

ره سلم و صفا و آشتی دشوار می بینم

به گیتی مردم نادان سبکبارند و در نعمت

به دوش مردم آزاده سنگین بار می بینم

به جز در مجمع رندان نمی یابم حقیقت را

به هر مکتب نهم پا، پردۀ پندار می بینم

درِ دانشکده بستند و بگشودند زندانها

سر دانش پژوهان بر فراز دار می بینم[1]

دریغا در دیار ما هما در خواب ناکامیست

ولیکن دیده خفاش را بیدار می بینم

چو شخصی را بگویند او ریاکار و رباخوارست

معاذاله نشان از حاجی بازار می بینم

روان در راه کعبه مردمانی هست خود بینی

به کوی می فروشان مردمی هشیار می بینم

نیازی نیست طی کردن طریق طور سینا را

به هر جا بنگرم نوری ز روی یار می بینم

شنیدم «دوستکام» از سوز دل با خویشتن می گفت

وصال یار درمان دل بیمار می بینم

جهرم ـ اسفندماه 1351

 


[1] - اشاره به اسفندماه سال 1351 که به علت اعتصاب دانشجویان، دانشکده ها را بستند و عده ای از دانشجویان منجمله یکی از پسران سراینده توسط ساواک دستگیر و زندانی شدند.

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ ] [ ادب دوست ]

بر سرم جز عشق رویت نیست پنداری دگر

تا شوم قربان به راهت نیستم کاری دگر

تا شود معلوم کاین دل تا چه حد خواهان تست

جز ترازوی محبّت نیست معیاری دگر

یوسفا من با کلاف جان خریدار توام

هم چو من مشتاق کی یابی خریداری دگر

من نه تنها در غم عشقت اسیر و بی کسم

در کمند عشق تو بیچاره بسیاری دگر

چون دو ابرویت نبیند کس کمان گیری به دهر

چون دو چشم فتنه خیزت نیست خمّاری دگر

تا که رخ بنموده ای بازار خوبان بسته ای

رونقی نبود به کوی و شهر و بازاری دگر

روی گر پنهان کنی روزم همه شام غمست

موی گر افشان کنی بینم شب تاری دگر

با یکی ایما به کامم شهد شکّر ریختی

ریز در حلقم به یک لبخند مقداری دگر

جویم ار وصلت همیشه پاسخت منفی بود

جان من این بار همت کن بگو آری دگر

هم چو پرگارم به گرد روی تو اندر طواف

من نیارم دید بر گِرد تو دیّاری دگر

بارها بر لب گرفتم لعل شکّربار تو

بر لبم نه از صفا و صدق لب باری دگر

بارها گفتی که تا کتمان کنم اسرار تو

در دل من نیست جز عشق تو اسراری دگر

ساقی مهروی مجلس ناز دستت همتی

تا شوم بی خود بپیما جام خلّاری[1] دگر

نوحریفان جمله مست و مغتنم داریم وقت

جز من و ساقی نمانده شخص هشیاری دگر

مدّعی دیشب به کار عشق ما ایراد کرد

نیست کوته تر ازین دیوار دیواری دگر

زجر و جور مدّعی ما را به حق از حد گذشت

در جهان چون او ندیدم مردم آزاری دگر

عشق پاک ما بُتا خاری به چشم مدعیست

کامم ار بخشی به جان او بود خاری دگر

«دوستکاما» بار عشق دوست پشتت را شکست

از جفا و جور افزاید بر او باری دگر

جهرم ـ مردادماه  ۱۳۵۲



[1] - شراب مخصوص منطقه شیراز

[ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ ] [ ادب دوست ]

آمد بهار و فرّ جوانی جهان گرفت

باید به فصل گل می چون ارغوان گرفت

وه از فسون شعبده ی دیدگان تو

سحر آفرید و راه به پیر و جوان گرفت

امروز بی خبر به وثاقم[1] ز راه لطف

آرام جان بیامد و آرام جان گرفت

آن کس که از لبان تو کامش میسّرست

با آب خضر زندگی جاودان گرفت

چنگیز کو ز چنبر گردون کمان ربود

از قوس ابروان تو خط امان گرفت

چشم سیاه مست تو جانا ز راه ناز

ز افراسیاب یل به غنیمت کمان گرفت

در عرصه ی مسابقه مهر رخت به حسن

خوش جلوه کرد و ره به مه آسمان گرفت

بار نخست دید چو زاهد رُخَت، ز شوق

دیوانه وار نام تو وِرد زبان گرفت

سایم بر آستان تو من روز و شب جَبین[2]

شاید دل فسرده ز لطفت توان گرفت

آرام یافت این دل سرگشته از فراق

تا در جوار مسکن تو آشیان گرفت

دوشینه شکوه داشتی از التهاب تب

دل با خلوص آمد و دردت به جان گرفت

شد میر عشق چیره چو بر کشور تنم

تسخیر کرد جان و کران تا کران گرفت

زلفت به پشت افکن و آذین شانه کن

خرم گلی که تربیت از باغبان گرفت

تابنده عارضت ره صد آفتاب زد

لغزنده پیکرت سبق[3] از پرنیان گرفت

باز آفرید غمزه دو چشم فسونگرت

این بار نیز سینه ی ما را نشان گرفت

چون دید کاروان دیار تو «دوستکام»

بی اختیار جا به صف کاروان گرفت

جهرم ـ آذرماه ۱۳۴۷


[1] - اتاق ، خانه.

[2] - پیشانی.

[3] - پیشی ، درست.

[ جمعه دوازدهم فروردین 1390 ] [ ] [ ادب دوست ]

افتاد باز شور تو جانا به سر مرا

شوق رخت فکند شرر بر جگر مرا

با آنکه در رهت ز سرو جان گذشته ام

جز تیر طعنه نیست ازین رهگذر مرا

با اینکه از تو جز غم و محنت ندیده ام

هر دم محبت تو شود بیشتر مرا

تا دوختی به دیده ام آن چشم پر فسون

نه یاد از زنست و نه فکر پسر مرا

دشنام از دو لعل لب نوشزای تو

صد بار خوشگوارترست از شکر مرا

آوخ که در برابر تیر نگاه دوست

جز مردم دو دیده نباشد سپر مرا

در پیش چشم مدعیان حسود دوش

شد در کنار آن بت نیکو سیر مرا

در این دو روزه گردش بی اعتبار چرخ

آری شب شراب بود معتبر مرا

ساز ایاز و رقص مهین و نوای نی

مسحور کرده اند به بزم هنر مرا

با "دوستکام" بحث ز باغ جنان مکن

تا باغ روی دوست بود در نظر مرا

جهرم، فروردین ۱۳۴۸

[ شنبه هجدهم دی 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]

بازم فتاده است به سر شوق روی یار

ساقی بیار باده که یارست در کنار

باید نشست با می و مطرب به صحن باغ

"دستی به جام باده و دستی به زلف یار"

آمد بهار و باغ ز نو خرمی گرفت

طی شد خزان و رشگ جنان گشت کوهسار

افکنده اند ولوله شادی و سرور

از یک طرف مغنی و از یک طرف هزار

زاهد به خواب غفلت و دنیا به کام ماست

ساقی بده شراب و تعلل روا مدار

پر کن پیاله از می یاقوت گون مرا

تا وارهم ز انده این چرخ کج مدار

هر کس به دهر رزق و نصیبش میرسد

آن هم ز روی جبر نه از راه اختیار

بیچاره خضر آب حیاتش نصیب شد

خوشبخت "دوستکام" لب لعل آبدار

شیراز_فروردین ماه ۱۳۳۵

[ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]

آه من در دل سنگت اثری نیست دگر
با مَنَت ای بت زیبا نظری نیست دگر
بارها از لب خود مژده وصلم دادی
لیک از وعده دیرین خبری نیست دگر
وصلت ار دست دهد جان به رهت می بازم
که درین سودا بر من ضرری نیست دگر
تیر مژگان ز کمانخانه ابرو به دلم
بزن ای دوست که ما را سپری نیست دگر
بهر صید دل من دام و حیل لازم نیست
طایر عشق مرا بال و پری نیست دگر
هست بسیار درین شهر لب شکر بیز
لیک چون نوش لبانت شکری نیست دگر
همچو رویت به صفا نیست به گلشن نرگس
همچو مویت به خدا مشگ تری نیست دگر
وعده و قول تو ای ماه سراسر سمر است
نخل بالای تو ما را ثمری نیست دگر
باغ حسنت همه غرق بروبارست ولی
شاخ امید مرا برگ و بری نیست دگر
دل سودا زده تا معتکف کوی تو شد
راهبردار به جای دگری نیست دگر
"دوستکام" از غم او نالد و گوید هردم
وه که در سینه به جز خون،جگری نیست دگر

جهرم_آبان ماه ۱۳۴۷

[ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]

 

 

خرم آن روز که یارم ز سفر باز آید

با تبسم به کنارم با دو صد ناز آید

آید از راه سفر یکسره در خانه من

زلف افشانده و می خورده و غماز آید

بنشینم به تماشای رخش ، وز شادی

طایر بخت ز توفیق به پرواز آید

کلبه من ز صفا رشگ جنان خواهد شد

گر به کاشانه ام آن دلبر طناز آید

چو رود از بر من ، جان رود از تن بیرون

چون بیاید به برم جان، به برم باز آید

شد به پیرانه سری یار مرا رام، ولیک

طالع آنست که مسعود ز آغاز آید

بهر دیدار تو ای کعبه آمال ز شوق

"دوستکام" است که هر هفته به شیراز آید

 جهرم ـ اردیبهشت ماه ۱۳۵۶

[ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]

چو عید نو شود و نوبهار برگردد

به سوی میکده صد توبه کار برگردد

فقیه کز در میخانه توبه کرد و برفت

غمین مباش که او شرمسار برگردد

کس ار به میکده گمنام و بی نشان آید

ز لطف رطل گران نامدار برگردد

هر آنکه سوی خرابات لنگ لنگان شد

شگفت نیست که چابک سوار برگردد

بگو به خواجه اندوه خوار عزلت خواه

به بزم ما شود و شاد خوار برگردد

دگر به جرگه رندان نباشدش جایی

کسی که از سر قول و قرار برگردد

طواف کعبه دل کن وگرنه بس حاجی

مناسکش کند و کاالحمار برگردد

نگار کز بر من قهر کرد و پنهان رفت

شود که نیم شبی آشکار برگردد؟

به روز روشن اگر گیسوان بر افشاند

به پیش چشم عیان شام تار برگردد

شبی به زمزمه میگفت "دوستکام" مدام

خدای را، ز سفر آن نگار برگردد

جهرم ـ خرداد ماه ۱۳۵۴

[ چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]

زاهد که به سر جز هوس خام ندارد

هرگز خبر از معجزه ی جام ندارد

داناست که از گردش گردون به شکنجه است

نادان خبر از محنت ایام ندارد

دورست ره عشق و در این راه خطرهاست

وه کاین ره تاریک سرانجام ندارد

زان چرخ نگردد به مراد دل دانا

کاین سفله جز انعام به انعام ندارد

تا بر سرم افتاد هوای تو دلارام

اندر قفس سینه، دل آرام ندارد

باز آی به کاشانه ام از مهر که این دل

ای "دوست" به جز نوش لبت "کام" ندارد

شیراز ـ مهرماه ۱۳۵۶

 

[ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]

شاهد آن نیست که ابروی کمانی دارد

یا ز مژگان سیه تیر و سنانی دارد

شاهد آن است که باشد ز حیا برخوردار

فطن و جاذبه و شور جوانی دارد

ماه من مجمع زیبایی و شرم است و وقار

در سراپرده دل راز نهانی دارد

گاه رفتار همه کبک دری را ماند

وقت گفتار عجب لطف بیانی دارد

ز ابروی صف شکنش خلق به تشویش و هراس

یک تنه داعیه جنگ جهانی دارد

گفتمش وصل تو خواهم صنما گفت خموش

«هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد»*

مدعی غافل از آن است که بین من و دوست

رمز و رازیست که صد گونه معانی دارد

نو حریفان همگی مست و ز پا افتاده

ساقی بزم عجب رطل گرانی دارد

گفت ساقی که تو از پا نفتادی گفتم

هر کسی در صف پیکار توانی دارد

هر که این شعر بخواند به حقیقت گوی

"دوستکام" است و چه خوش طبع روانی دارد

جهرم ـ دی ماه ۱۳۶۶

* حافظ

[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]

زیبا نگار من که سر و جان نثار اوست

بالا بلند و چشم سیاهست و سبزه روست

در کار عشق طیّب و پاک است و بی خلل

هر بامداد در پی عاشق به جستجوست

دیشب ز وصل یار بدم شاد و شاد خوار

امشب ز هجر دوست مرا عقده در گلوست

با آشنا نشسته به آژنگ و قهر و ناز

با غیر، شوخ و خرم و خندان و بذله گوست

با من مگر تو عهد مودّت نبسته ای

ایفای عهد از قبل گلرخان نکوست

زلف تو دام و این دل شیدای دردمند

دیوانه وار در پی آن زلف مشکبوست

پنهان اشارتی که میان من و تو رفت

شد آشکار و مدعیان را بگو مگوست

تا در درون خود کشم ابلیس ما و من

دستی به جام و دست دگر گردن سبوست

دیگر ز "دوستکام" نشاط و طرب مخواه

کو مدتی بود که به گرداب غم فروست

شیراز ـ اسفند  ماه ۱۳۵۷

[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]

شادروان "ابوطالب دوستکام جهرمی"، فرزند مهدی، متولد 1299 جهرم.

او آموزگار آموزش و پرورش جهرم بوده و طبع شعر داشته که در اشعار خویش تخلص "دوستکام" را برگزیده است.

نامبرده عضو انجمن ادبی صائب تهران نیز بوده اند. او مدتی نیز به تحصیل علوم عربی اشتغال داشته است. این شاعر جهرمی در تاریخ ۷/۵/۱۳۶۶ دارفانی را وداع گفت و در قبرستان رضوان جهرم مدفون گردیدند.

اثر

« دیوان کامل اشعار » به سال ۱۳۷۶، انتشارات کمال علم تهران

(این مجموعه علاوه بر دیوان شعر، شامل تحقیق در زندگانی،احوال،اعمال،افکار و آثار مرحوم ابوطالب دوستکام جهرمی میباشد که آقای دکتر فرهاد دماوندی(حسن گل محمدی) آن را گردآوری و تنظیم نموده اند)

-اشعار بسیاری از ایشان در ماهنامه های باغ صائب تهران به چاپ می رسیده که بعضی از آنها موجود است.

قابل ذکر است که فرزند ایشان مهندس مهدی دوستکام، متولد ۱۳۲۱ جهرم هم نویسنده هستند و علاوه بر آثار خود مقدمه ای بر کتاب دیوان شعر پدر خود،ابوطالب دوستکام جهرمی نیز نگاشته اند.

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]
 

سلام به خوانندگان گل اين وبلاگ تازه تأسيس.

بنده دانشجوی ادبیات جهرم تصمیم گرفتم اشعار شاعر معاصر شهرمون "ابوطالب دوستکام جهرمی" رو دراین وبلاگ جمع آوری کنم تا خدای نکرده به فراموشی سپرده نشه

با ما همراه باشید 

 

[ دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 ] [ ] [ ادب دوست ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باید که درون شاعران گم باشیم
آیینه دردهای مردم باشیم
خوشبخترین شاعر شهریم اگر
هم صحبت مردمان جهرم باشیم

ایرج زبردست
_______
____
__
_

سلام به همه شعرای عزیز ایران عزیزمون به خصوص شاعران گرامی شهرم "جهرم".
بنده لیسانس ادبیات جهرم تصمیم گرفتم اشعار شاعر معاصر شهرمون "ابوطالب دوستکام جهرمی" رو در این وبلاگ جمع آوری کنم تا خدای نکرده به فراموشی سپرده نشه.

با تشکر از حضور شما عزیزان ادب دوست